...
𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:²
وقتی در آسانسور بسته شد هنوز دستم روی گونهام بود. جایی که تهیونگ بوسیده بود گرم شده بود. قلبم دیوانهوار میزد و مغزم پر از سؤال شده بود.
ا/ت: این دیگه چی بود…؟
وقتی به طبقه خودم رسیدم و وارد خونه شدم مستقیم رفتم جلوی آینه. گونهام هنوز قرمز بود.
ا/ت: چرا اینقدر تاثیر گذاشت…؟ من که تازه امروز دیدمش…
اما هرچقدر بیشتر فکر میکردم حس عجیبی داشتم. انگار قبلاً هم این حس رو تجربه کرده بودم… انگار این آدم رو خیلی وقت پیش میشناختم.سرم درد گرفت.
ا/ت: آخ…
دستم رو گذاشتم روی شقیقهام. چند تصویر خیلی سریع از جلوی چشمام رد شد. یه خیابون… بارون… یه پسر که دستم رو گرفته بود…ولی قبل از اینکه چیزی واضح ببینم تصویرها محو شدن.
ا/ت: چرا…؟
با کلافگی روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم.
…
وقتی از آسانسور بیرون اومدم چند لحظه همونجا ایستادم. نفسم سنگین شده بود.
تهیونگ: هنوز هم همونه…
دستم رو روی صورتم کشیدم.اون همون ا/ت بود… همون دختری که سالها پیش فکر میکردم مرده.وقتی اونروز تو خیابون بهم خورد قلبم ایستاد. اون چشمها رو هزار بار تو خواب دیده بودم.اما یه چیز واضح بود.اون منو نمیشناخت.
تهیونگ: حتی یه ذره هم یادش نیست…
لبخند تلخی زدم.
اون تصادف لعنتی… همه چیز رو ازش گرفته بود. حتی خاطراتش از من.گوشیم زنگ خورد.نامجون بود.
نامجون: تهیونگ کجایی؟ مدیر داره دنبالت میگرده.
تهیونگ: الان میام.
نامجون: دوباره با ساسنگها درگیر شدی؟
تهیونگ: نه… فقط یه نفر رو دیدم.
نامجون: کی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
تهیونگ: کسی که فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمش.
…
(روز بعد)
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم. چشمام رو مالیدم و گوشیم رو برداشتم.
پیام از تهیونگ بود.
«صبح بخیر. امروز برنامه داری؟»
ناخودآگاه لبخند زدم.
ا/ت: نه… چطور؟
چند ثانیه بعد جواب داد.
«میای بریم یه جا؟»
قلبم دوباره شروع کرد به تند زدن.
ا/ت: کجا؟
«یه جایی که فکر کنم دوست داشته باشی.»
لبم رو گاز گرفتم و نوشتم:
ا/ت: باشه.
…
𝙿𝚊𝚛𝚝:²
وقتی در آسانسور بسته شد هنوز دستم روی گونهام بود. جایی که تهیونگ بوسیده بود گرم شده بود. قلبم دیوانهوار میزد و مغزم پر از سؤال شده بود.
ا/ت: این دیگه چی بود…؟
وقتی به طبقه خودم رسیدم و وارد خونه شدم مستقیم رفتم جلوی آینه. گونهام هنوز قرمز بود.
ا/ت: چرا اینقدر تاثیر گذاشت…؟ من که تازه امروز دیدمش…
اما هرچقدر بیشتر فکر میکردم حس عجیبی داشتم. انگار قبلاً هم این حس رو تجربه کرده بودم… انگار این آدم رو خیلی وقت پیش میشناختم.سرم درد گرفت.
ا/ت: آخ…
دستم رو گذاشتم روی شقیقهام. چند تصویر خیلی سریع از جلوی چشمام رد شد. یه خیابون… بارون… یه پسر که دستم رو گرفته بود…ولی قبل از اینکه چیزی واضح ببینم تصویرها محو شدن.
ا/ت: چرا…؟
با کلافگی روی تخت افتادم و به سقف خیره شدم.
…
وقتی از آسانسور بیرون اومدم چند لحظه همونجا ایستادم. نفسم سنگین شده بود.
تهیونگ: هنوز هم همونه…
دستم رو روی صورتم کشیدم.اون همون ا/ت بود… همون دختری که سالها پیش فکر میکردم مرده.وقتی اونروز تو خیابون بهم خورد قلبم ایستاد. اون چشمها رو هزار بار تو خواب دیده بودم.اما یه چیز واضح بود.اون منو نمیشناخت.
تهیونگ: حتی یه ذره هم یادش نیست…
لبخند تلخی زدم.
اون تصادف لعنتی… همه چیز رو ازش گرفته بود. حتی خاطراتش از من.گوشیم زنگ خورد.نامجون بود.
نامجون: تهیونگ کجایی؟ مدیر داره دنبالت میگرده.
تهیونگ: الان میام.
نامجون: دوباره با ساسنگها درگیر شدی؟
تهیونگ: نه… فقط یه نفر رو دیدم.
نامجون: کی؟
چند ثانیه سکوت کردم.
تهیونگ: کسی که فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمش.
…
(روز بعد)
صبح با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم. چشمام رو مالیدم و گوشیم رو برداشتم.
پیام از تهیونگ بود.
«صبح بخیر. امروز برنامه داری؟»
ناخودآگاه لبخند زدم.
ا/ت: نه… چطور؟
چند ثانیه بعد جواب داد.
«میای بریم یه جا؟»
قلبم دوباره شروع کرد به تند زدن.
ا/ت: کجا؟
«یه جایی که فکر کنم دوست داشته باشی.»
لبم رو گاز گرفتم و نوشتم:
ا/ت: باشه.
…
- ۱۷۱
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط